سید محمدپارسا سید محمدپارسا ، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

فرشته آسمونی من خوش اومدی ...

6 ماهگی و خاله نرگس

عزیزدل مامانی، عشق مامانی، نفس مامانی، سلام جمعه ی گذشته 6 ماهت پر شد. خاله نرگس پیشمون بود و به مامانی کمک کرد تا واست کیک پختم. از همون روز شروع کردم به غذای کمکی و خداروشکر تو هم با اشتیاق میخوری خیلی ذوق میکنم وقتی غذاخوردنتو می بینم... شنبه با خاله بردیمت واسه واکسن و خداروشکر زیاد اذیت نشدی خاله نرگس 9 روز پیشمون بود و کلی خوش گذشت. کلی باهات بازی کرد و به مامانی کمک کرد تا تمیزکاری عید و انجام بده. خاله خیلی خیلی ممنون. خیلی دوست داریم جدیدا موقع شیرخوردن حسابی به مامانی چنگ میندازی و حسابی مامانی دردش میاد ولی خب چون میدونه تو دوست داری اینکارو تحمل میکنه تا راحت شیرتو بخوری دقیقا توی 6 ماه و 7 ر...
16 اسفند 1393

سینه خیز رفتن محمدپارسا

سلام سلام مامانی ببخش که فرصت نکردم زودتر بیام و خاطراتتو واست ثبت کنم... ماشالله روز به روز شیرین تر میشی و با کارهای جدیدت دلمونو میبری الان واسه خودت خوابیدی و من از همین فرصت استفاده کردم که بیام وبلاگتو آپ کنم. دقیقا وقتی 5 ماه و 5 روزت بود سینه خیز رفتی.... مبارکه عزیزم.... بهت افتخار میکنم خیلی کنجکاوی و دوست داری هرچیزی رو که میبینی لمس کنی. شدیدا به انواع سیم و نخ و طناب و .... علاقه داری و حسابی باهاشون کلنجار میری عکسهای این ماهتو توی پست بعدی میذارم. راستی به یمن مبارکی قدمت داریم صاحبخونه میشیم.... خدایا واسه تمام نعمتهایی که دادی شکر   ...
26 بهمن 1393

واکسن چهارماهگی

تربچه ی مامانی سلام دو روز پیش باهم رفتیم بهداشت و واکسنتو زدیم. قرار بود بابایی فرداشو مرخصی بگیره و باهامون بیاد. بهداشت نزدیک خونمونه و من با خودم فکر کردم که میتونم تنهایی شما رو ببرم یا نه. تصمیم گرفتم که به خودم جرات بدم و شمارو تنهایی ببرم. اولش خیلی استرس داشتم و نگران بودم از اینکه شما اونجا گریه کنی و نتونم آرومت کنم. اما خدا کمکم کرد و توهم خیلی با مامانی همکاری کردی و فقط یه کوچولو گریه کردی و سریع آروم شدی. این عکسته مال وقتی که آماده شده بودی که بریم بهداشت: اینجا هم تازه برگشته بودیم و شما مشغول بازی بودی : اینم یه کیک ساده و کوچولو به مناسبت چهارماهگی پسر گلم: عزیزم خیلی دوست داریم و روز به...
10 دی 1393

اندر حکایات لثه گیر ...

سلام مامانی این روزها لثه هات بشدت میخاره و تو با حرص هرچی که دم دستت بیاد و میکنی تو دهنت... اینجا مشغول فکر کردن و خوردن دستهای کوچولوت هستی : تازگی ها یاد گرفتی که خودت لثه گیرتو بذاری تو دهنت . اما چون دایره شکله قیافه ت خیلی بامزه میشه موقع خوردنش. یه جورایی باش حسابی درگیر میشی اینم شواهدش: ان شالله هرچه زودتر دندوناتو دربیاری و راحت بشی ...
27 آذر 1393

عزیزم سه ماهگیت مبارکککک

عزیزدلم سلام امروز سه ماهه شدی. مبارک باشه عزیزدل مامانی خیلی خوشحالم که خدا فرشته ای مثل تو رو بهمون داده. امیدوارم که لیاقتشو داشته باشیم و بتونیم به نحو احسن تربیتت کنیم. سه ماه از سه نفره شدنمون میگذره.... چقدر شیرینه لحظه ای که از خواب بیدار میشی و وقتی میام بالا سرت و منو میبینی کلی ذوق میکنی و میخندی. هیچوقت نمی تونستم تصور کنم که چنین حالتی اینقدر شیرین میشه .... خدایا شکرت دیشب تا ساعت 5 صبح بالا سرت بیدار بودم... خودتم خیلی خسته بودی اما تا یه ذره می خوابیدی از درد لثه هات بیدار میشدی... با انگشتم دیفن هیدرامین زدم روی لثه هات تا خوابت برد. قربونت برم تقریبا دو هفته ای میشه که حسابی از دهنت آب...
8 آذر 1393

بیماریهای تو

عزیزدلم از دو روزگی فهمیدیم که زردی داری... آزمایش خون دادی و فهمیدیم گریدش 8 هستش. باید واست دستگاه میگرفتیم و دو روز زیرش می خوابیدی. اما از اونجایی که شما بشدت گرمایی هستی خیلی زود کلافه میشدی و گریه میکردی که درت بیاریم. اینجا زیر دستگاه خوابیدی: دکتر دارو واست تجویز کرد و من هم پرهیز غذایی کردم تا یکم پایین اومد. اما دوباره زردیت بالا رفت تا اینکه رفتیم پیش خانم دکتر و ایشون شما رو حجامت کرد. تقریبا سر بیست روزگیت دیگه خوب خوب شده بودی واکسن دو ماهگیت و که زدیم خیلی بی حال شدی. کلی حالم گرفت. گریه نمیکردی اما همش ناله میکردی حتی نمی تونستی درست شیر بخوری. عادت داری همش پاهاتو اینطوری میکنی: اما اون دو روز اونقدر بیحا...
4 آذر 1393